تراپی با هانیبال
دیروز پشت صندلی نشسته بودم و مشغول کارم بودم که یکی از آدمهایی که خیلی نمی شناختم پشت سرم نشست و گفت که اختلال شخصیت مرزی دارد و شروع کرد با اشتیاق از قرصهایی که میخورد و تاثیر معجزهآسایی که در زندگیاش گذاشتهاند صحبت کردن. مثل ترسوها از او در مورد عوارض قرصها پرسیدم و گفتم روانکاوم چند ماه پیش توصیه کرده است برای درمان افسردگی پیش روانپزشک برم و کمی دارو مصرف کنم، اما نرفتهام. خندید و گفت که عوارض داروهای ضدافسردگی پیش قرصهایی که من برای اختلالهای مختلفم خوردهام کمتر از مصرف یک مسکن است. از من اجازه گرفت و پشت لپتاب نشست تا قرصهای مختلف و تاثیرات و عوارضشان را نشانم بدهد. مثل من به ماتریالیسم معتقد بود و همین باعث شد گفتگو به جاهای خوبی کشیده بشود. راستش من عاشق این گفتگوهای عمیق و ناگهانی و انفجاری و پر از شفافیتم که ممکن است کمتر از یکبار در ماه یا سال رخ بده. وقتی دو طرف بدون هیچ سدی هرچیزی را که به ذهنشان میرسد، میگویند. یک اعتماد دوطرفه بیحد و مرز اما تقریبا بیپشتوانه. هیجانانگیز بود و برخلاف همه چیزهای دیگر اطرافم فاقد روح زندگی و حوصلهسربر نبود. برای ...